دنیا برای آمدنت بی قرار شد
من خواب نیستم و نگاه تو نازنین
زیبا ترین روایت این روزگار شد
جلد شناسنامه ی چشمان عاشقت
پلکی گشود پنجره ای آشکار شد
دل با غرور کهنه ی خود خو گرفته بود
چشم تو را که دید چه بی اختیار شد
جانم هوای تازه ای از عاشقی گرفت
دستم به حس لمس قشنگی دچار شد
حلا تو نیستی که ببینی دل مرا
تو نیستی و خاطره هایت بهار شد.
و احتمالاْ من و تو خواهیم لرزید
تو از ترس زلزله من از ترس تو!
۲- بر سی و سه پل می نشینم
و به موج های تو می اندیشم
زاینده رود از چشمانم.