منم این بیتو که پروای تماشا دارم
کافرم گر دل باغ و سر و صحرا دارم
بر گلستان گذرم بیتو و شرهم نیاد
در ریاحین نگرم بیتو و یار دارم
که نه بر ناله مرغان چمن شیفته ام
که نسودادی رخ لاله حمرا دارم؟
بر گل روی تو چون بلبل هستم واله
برخ لاله ونسرین چه تمنی دارم؟
گر چه لایق نبود دست من و دامن تو
هر کجا پای نهی فرق سر انجا دارم
گر بمسجد روم ابروی تو محراب منس
ور باتشکده زلف تو چلیپا دارم
دلم از ریختن سودای وصال تو بسوخت
تو من خام تمع بین که چه سودا دارم
عقل مسکین بچه اندیشه فردات کنم
دل شیدا بچه تدبیر شکیبا دارم
سر من دار که چشم از همگان در دوزم
دست من گیر که از هر دو جهان وادارم
با توام یکنفس از هشت بهشت او لیتر
منکه امروز چنینم غم فردا دارم
سر دری من از فکر به تو است
سر دردی من همچو سنگی در دست تو است
اخه عشق من همیشه سر دردی است
و به تو فکر کردن هم یه دردی هست
از عاشقی دست گذاشتم کنار
که گویا سر دردیم بشه کنار
پس دانستم که فکر کردن به تو علاج من است
پس بیا عاشقم شو زیاد
که به تو فکر کنم و سر دردیم ببرم از یاد